قرارم به آمدن نبود. چون حرفي نبود. حديثي نبود. انتظاري نبود. حسي نبود. انگيزه اي نبود. دلي نبود.نيازي نبود. همه اين ها نبود و تنها من بودم و واقعیتی که به یک رویا تبدیل شد. در این روزها چنان از همه چيز و همه كس بيزارم، چنان دلم مي خواهد اصلن نبودم،‌چنان اشكم ميايد ، چنان از نصيحت شدن بيزارم،‌چنان از اين چشمهاي نگران ديگران برايم گريزانم،چنان به مردن راضیم ...